تبليغاتX
سکوت نیلوفری

سکوت نیلوفری

تنها نیستم، رویاهایم با من است و آرزوهایم نیز...! و خدایی که در این نزدیکیست...

بازگشت همه به سوی اوست ...

از اول هفته در دلم غوغا بود ... حال خوبی نواشتم ... پر از تشویش... پر از نگرانی و اضطراب ... اتفاقی " ناگوار " در راه است ...

همچنان بی حس...

با کلی دلشوره شنبه رو به سه شنبه " دیروز " رسوندم ...

ظاهراً همه چیز آروم بود تا عصر ... تماس گرفتم اما جوابی نگرفتم ... بیشتر بهم ریختم ... دوباره ... ظاهراً همان اتفاق افتاده ... سرم واقعاً درد گرفته " اصلاً متوجه دور برم نیستم " ... پیغامی از ؟ رسید ... خبری شنیدم که کلاً شوکه ام کرد ( ؟ : مادر بزرگم فوت کرد) اصلاً باورم نشد ! تماس گرفتم اما بازهم جوابی نگرفتم. آخه چرا ؟ چی شد که ... ؟ باور کردنی نیست !!!! پیام دادم و تسلیت گفتم . از فکرم بیرون نمیاد . کلی گریه کردم ، آخه این اتفاق چرا الآن ... ؟؟؟؟؟؟ ( این جمله ای بود که هزاران مرتبه تکرار می کردم و گریه ... ) و تنها یک جمله از همه می شنیدم که " حتماً حکمتی در کار است " !!!!!!!!!!!! 

آخه چه حکمتی ؟؟؟؟؟؟؟؟ ما کلی برنامه ریزی کرده بودیم واسه .... !!!!!!!!

خدایا ، خیلی دوست دارم ... خیلی بزرگی .... حکمت در چی بوده ؟؟؟؟؟؟؟ نشونش بده ..... کمکم کن ، خیلی دلگــــــــــــــــیرم ..... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/12/05ساعت 9:42  توسط نیلوفر  | 

کلافه شدم...

بی حسم ...

نه خوشحالم نه غمگین ...

نه خوبم نه بد ...

نه لبخند می زنم نه اشک میریزم ...

گاه فکر می کنم که از زنده بودن ،

                              تنها نفس کشیدن به یادم مانده ...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/01ساعت 13:42  توسط نیلوفر  | 

سکوت...

سکوتت را دوست دارم ، چنانکه گویی تو اینجا نیستی ...

چنانکه گویی چشمانت پریده اند و رفته اند ...

چنانکه گویی بوسه ای دهانت را بسته است ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/11/28ساعت 8:55  توسط نیلوفر  | 

کاش ...

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود ...

ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ...

ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/11/18ساعت 12:36  توسط نیلوفر  | 

و باز هم من ...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/11/17ساعت 15:3  توسط نیلوفر  | 

من ...

 

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/11/13ساعت 10:49  توسط نیلوفر  | 

بی تو ماندن ...

 

marg

من اینجا پایین یه کوه نشستم...زانوهامو بغل گرفتم و چشمامو بستم ...تو بی من میری و میرسی به قله ی کوه من با دیدن سعودت خوشحالم اما در سکوت .سرد و بی روح....توی وجود نحیف من یه ترس عجیبی خونه کرده...هرچی به خودم امیدواری میدم بیرون نمیره منو کلافه کرده...ترسم از این نیست که با رفتنت تنها باشم ...ترسم از اینه که همین حالا توی قلب تو اضافی باشم ...ترسم از این نیست که در نبود من با کس دیگر باشی یا از خدا بخواهم که تنها باشی...ترسم از این است که در نبودن من در کنار دیگری خوشبخت نباشی...ترسم از این نیست که غمخوار تو کس دیگر باشد ...ترس من از این است که تو تنها بمانی و غمخواری برای دل عزیزت نباشد...ترسم از این نیست که تو من را بگذاری و بروی...ترسم از این است حتی همین حالا که در کنار منی مرا تنها گذاشته و رفته باشی...ترسم از این نیست که دیگر طلوع خورشید خودم را در اسمان موفقیت نبینم...ترسم از این است که به جای طلوعش شاهد غروبش باشم...ارزوی من خوشبختی توست ... عشق من ، ببین قله ی خوشبختی در یک قدمی توست... به قله رسیدن تو ارزوی من است... ببین چقدر توقع ام از تو کم است...پس به خاطر منم که شده حتی بدون من برو به ارزوهامون برس... برو و فکر من نباش برو به زندگیت برس...نمیخوام توی رفتنت برای رسیدن به اون چه که میخوای برات یه سد بشم...نمیخوام ابر جلوی تابش خورشید بشم...از تنهایی نترس عزیزمن تو تنها نمیمونی...توی این شهر غریب بی کس نمیمونی....پس اگر منو نمیخوای حرکت کن...فقط یه لطفی کن قبل رفتنت برای غربت من دعا کن...اما اگر میخوای تنها نری بدون که من همه ی سنگ هارو از جلو پات بر میدارم.... واسه گذر از دره های زندگیت خودم برات پل میزنم...اما این را بدون عزیزم بی تو بودن برای من تیر خلاص است و بس..

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/11/13ساعت 8:32  توسط نیلوفر  | 

" پیام تبریک "

فردا تولد یکی از عزیزای منه که میخوام ازینجا بهش تبریک بگم :

تولدت مبارک سالار ۱۲/۱۱/- blastpresenty.gif : 126 par 104 pixels.

عزیزم امیدوارم سالهای سال زنده باشی و حضور گرمت پیش من و ... بمونه ... wetkissf.gif : 45 par 37 pixels.

دوستت داشتم ، دوستت دارم و دوستت خواهم داشتheartshape1.gif : 46 par 30 pixels.

گرچه کلی فاصله بین ما هست ، اما همیشه به یادت هستم و هستیم

اینم یه تبریک دسته جمعی از طرف : 

من ، مامان ، بابا ، نازنین 

امیدوارم در پناه خدای بزرگ ، همیشه شاد و سلامت باشی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/11/11ساعت 12:14  توسط نیلوفر  | 

? Who is my love

بزرگترین متهم تاریخ کسی است که :

 نمی دونه قلبش واسه کی می تپه...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/11/10ساعت 14:22  توسط نیلوفر  | 

مهربانم ، ای خوب !

یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که اینجا ...

بین آدم هایی ، که همه سرد و غریبند با تو ...

تک و تنها ، به تو می اندیشد !

و کمی ،

           دلش از دوری تو دلگیر است ...

مهربانم ، ای خوب !

یاد قلبت باشد ؛ یک نفر هست که چشمش ...

به رهت دوخته بر در مانده ...

و شب و روز دعایش اینست ...

زیر این سقف بلند ، هر کجایی هستی ، به سلامت باشی ...

و دلت همواره ، محو شادی و تبسم باشد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/11/04ساعت 10:55  توسط نیلوفر  |